سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

صبوری

سلام گلکم. امشب باز دلم گرفته. تصمیم داشتم  دیگه از ناراحتیام برات ننویسم. گفتم لابد تو میترسی از این حرفا و بخاطر همین نمیایی. ترسیدم تو نگران شی. اما میبینم نمیتونم. بی تو . و بدون حرف زدن با تو دلم اروم نمیگیره. دلم ازاین روزگار گرفته مامانم. روزگار خشنی داریم. فقر و بی پولی همه جا داره بیداد میکنه. خودمم از این موضوع مستثنی نیستم. خوذم شرایطی مثل بقیه دارم. گفتم میرم کار میکنم و پول در میارم یه کم زندگیم روتین تر شه اما کو سواد؟ من که چیزی بلد نیستم. ناراحتم از اینکه هیچی بلد نیستم و کاریازم بر نمیاد. وضع زندگیم یه کم بهم ریخته مامان. میگن بچه تا شرایط زندگی ادم خوب نشه نمیاد. حالا من موندم این همه ادم مریضن یا از راه نا م ش رو ...
4 مهر 1391

بدون عنوان

سلام گلکم. یه ساعت پیش با بی حوصلگی هر چه تمام رفتم حموم. اما بعدش از اینکه رفتم خوشحال بودم و احساس تازگی کردم. بابایی ذو هفتس که رفته و من کم کم دارم دوران طلایی ناز کردن رو شرو میکنم. فعلا یه روز در میون باهاش قهرم. گلم برام دعا کن. خیلی نگرانم. میترسم کار و بارم جور نشه. قضیه شرکت که فعلا کنسل شده. والا نمید.نم دیگه کجا برم دنبال کار. خدا خودش بهم رحم کنه.
3 مهر 1391

تخصص

سلام عزیزکم. خوبی؟ بلاخره نت مامان هم وصل شد. از حالا دیگه هر روز و هرلحظه در کنارتم. میام بهت شر میزنم و گاهی آپ میکنم. از روزگار بخوام بگم والا مثل همیشه نگرانم. نگران از بی تخصصی خودم. از اینکه 18 19 سال درس خوندم اما تخصص ندارم. سواد عملی ندارم. حس میکنم تو کار عملی درموندم. تو 2 تا مصاحبه ای که داشتم ازم تخصص میخواستن و من هیچ تخصصی نداشتم. و واقعا شرمندم. :(
3 مهر 1391

خدا

خدایا یعنی به منم بچه میدی؟؟؟ منم یه روزی مادر میشم؟؟
1 مهر 1391

بدون عنوان

سلام گلکم. فدات شم. بالاخره خواستگاری عمه میترا به خوبی و خوشی تموم شد و دوران زیبای نامزدیشون شروع شد. دیروز هم اقای داماد به عمه زنگ زد و قرار گذاشتن برن بیرون. یاد روزهای نامزدی خودم افتادم. یادش بخیر. اون موقع ها خیلی بیشتر بیرون میرفتیم. همه غذا خوری ها و رستوران های شهر رو امتحان کرده بودیم. از همه بیشتر عاشق مکس بودم با اون کشک و بادمجوناش که تو اون فضای سنتی برگزار میکردیم. خلاصه فعلا که قرار عروسی رو واسه اسفند گذاشتن. اما من دلم میخواست واسه عید غدیر بود. چند تا عکس خوشکل هم از دسته گل خواستگاری گرفتم که بعدا عکسشو میزارم.  بابایی هم که همچنان درگیر امتحان و پروژشه. چند شبه خوابشو میبینم. وقتی صدای مردونشو از پشت گوشی می...
1 مهر 1391